مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
سر ز پا نشناسم امشب از شعف میروم گه سامرا، گاهی نجف بیقـرار زلـف حـیـرتفـام یار مـیزنـم پـیـمـانـه را با نام یـار طوف خالِ حضرت چشمان او میکـشم از سینۀ دیوانه "هــو" هـمنــوا بـا نـغـمـۀ کـروبــیــان مـیروم در اوج اوجِ لامـکـان جـبـرئـیـل مدح ساغـر میشوم بـادهنـوش خـمّ حـیـدر میشـوم میشوم حلاج و میگویم جنون سـاقــیـا "إنـا إلـیــه راجـعــون" "قـل هـو الله احد" خُـمّ و سـبـو مـیـزنم پیـمـانه را با نام "هـو" حضرت توحید، یا حبل المتین! نـعـبـدوا ایّـاک نـعـبد نستـعـیـن در مـدیحت سِرّ سبـحانَ الـراء حرمت انشاء نامت "من تشاء" غایت الغایاتِ غیب، ای آشکار! معـنی "أحـبـبَتُ" را آئـیـنـهدار حجّت و برهـان "الله الجـمـیل" آفــریـنـش را ظـهـور او دلـیـل برزخ الکبرایِ حـکـمت آفرین قـوّت نـقـل از دم روح الامـین گـشته برپا پـایـههای بیـسـتـون چون تو هستی معنی "کن فیکون" ساحت چشم تو عرشِ کبریاست قامت عشق تو شرح "إنّما"ست خطّ و خال و عارض و گیسوی تو "إهـدنـا" یعـنی خـَمِ ابـروی تـو میشوم همصحبت روح الامین مینویسم نام تو "فـتح الـمـبین" تا زمان خـیـبـر یـوم الـظـهـور باشم از یـاران بیپـروای نـور اصلاً امشب مینویسم بیـقـرار مستم و مجنون و محو و مِیگسار لام الف، "لا"، لاجـرم دیوانهام عـشق تو تاک و خم و پیمانهام جنب و جوش واژهها در دفترم مست مست از جامِ عشقِ حیدرم شیعۀ چـشم انتـظـار ذوالـفـقـار معنی تَـمـّارم و سـرمـستِ دار کوکب دُرّی "یـوقـَد مِن شـَجر" یابن زهـرا، مـنـجـی نوعِ بشر هــادِم ابـنـیـۀ شـرک و نــفــاق مُصلح کلّ، معنیِ حُسن الوِفاق آیـه آیـه در مــقــام عـشــق تـو مینـویـسـم با کـلام عـشـق تـو چشم یعـقـوب دلم، چشم انتظار صبح هجران تو را در شام تار بیخبر از خود، جنونپیما شده همچو مجـنون در پیِ لیـلا شده در هوای بوی پیـراهن غـریب هـمـنوا با نـالـۀ " أ مَنّ یـُجیب" روضهخوانِ روضههای کربلاست هاجر خـشکـیـده کامِ نیـنـواست میبرَد نام تو را با لحـن اشک در کـنار علـقـمه سقـا و مَشک تـشنهکامی لحـظـههای انتـظار بیـقـراری در هـوای زلف یـار از حرم تا علـقـمه طـوفان شده چشم غمگـینِ غزل گریان شده در فراق آسمان محشر به پاست چشم زینب هم به سوی نیزههاست "ما رأیتُ" گوی، هنگام ظهور از کـنـار قـتـلگـه وقـت عـبـور لحـظـههای دیـدنت را بـیـقرار میرود شام و تو را چشم انتظار خـیمۀ چـشم انتـظاران را ببـین دیـدۀ غـمگـینِ بـاران را بـبـین "ربّنا" از ما، تو خود "آمین" بگو از حضور روضۀ یاسـین بگو ما گـرفـتـاریم و غافـل از دعـا یـابن زهـرا! ای شـفـیعِ "ربّـنا" ما رها از خویش و در بند دلیم آنفدر کاهل که از خود غـافـیلم دسـت مـا و دامـن احـسـانِـتـان ای فــدای دیــدۀ گــریــانــتــان |